تبلیغات
.

شاعرانگی

سه شنبه 5 بهمن 1395 10:33 ب.ظ

نویسنده : نگار السادات معصوم زاده
ارسال شده در: شاعرانگی ،

فراموشی...



سر از این قصه در آوردن عجیب است.سهم همه نمی شود. خدا توی آدم چیزی می بیند انگار. چیزی مثل صبر زیاد و قورت دادن تنهایی!
فرار هم امکان پذیر نیست. از لای واژه ها بیرون می زنی... از درز نگاه.
رهایی ورفتن سهم خوب هاست. و ماندن و دست و پا زدن سهم بدهایی مثل من!

( امروز سی دی فیلم ایستاده در غبار را دیدم. دلم برای پرستار حاج احمد متوسلیان بیش از همه سوخت. چه دل هایی که این وسط ، سرگردان می مانند و در التهاب رسیدن می پوسند!
باید زن باشی، شاعر باشی و عاشق تا بفهمی!)

تو که نیستی...
چه فرقی می کند ساعت به مچم ببندم یا نه؟


شاعر که باشی مرگ هم ذره ذره سراغت می آید. خلاصت نمی کند.


و هیچ آمدنی در کار نیست. هیچ رفتنی هم در کار نیست.
فراموشی رسم این جاست.
و تظاهر به فراموشی عادت ما...

کاش می شد محتویات مغزم را پاک کنم.
نه
دلم نمیاد...





پا نوشت:

1) عینکی که تو عکس بالا می بینید الان عوض شده. برگشتم به همون عینکjanson eyewear خودم. همون عینک معروف لامصب.
2)من با این حال می خوام رمان جدیدم رو هم کامل کنم! اصلا شدنیه!؟ هر لحظه تو گیج شدن و لبه تیغ راه رفتن...
3) حافظ هم فرمودند:

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات
در یکی نامه محال است...

همین!






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 5 بهمن 1395 11:18 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 119 1 2 3 4 5 6 7 ...